تبليغاتX
YAĞMUR (باران)

YAĞMUR (باران)

عمه جان گهواره را بنگر چه تابی می خورد

 اصغرم از نوك انگشتش چه آبی می خورد

 دیدی ای عمه عجب انگشت خود را میمكید

 جای آب از نوك انگشتش تبسم می چكید

 با زبان بی زبانی در نگاهم راز داشت

 خنده بر لبهلی خشكش چشمه ای از ناز داشت

 روی دستم آنقدر زد دست و پا كز تاب رفت

 آنقدر بوسیدمش تا اصغرم در خواب رفت

دستهای كوچكش را چون به صورت می كشید

 اشك از چشمان مستش روی گونه می چكید

 چون به خیمه می روید آهسته تر نجوا كنید

 قطره آبی برای اصغرم پیدا كنید

 هر چه اصغر خواب باشد فكر بابا كمتر است

 عمه سرگردان تر از بابا به یاد اصغر است

 با عمو می رفت میدان حرف اصغر بود آب

 كاش تا سقا نیاید باشد او در خیمه خواب

 دست خود را چون عمو روی لب اصغر كشید

 من خودم دیدم كه اشكش روی قنداقه چکید

 

+نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت11:49توسط آذر | |

 

حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش

  را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند ....

            دكتر علي شريعتي

 

فرارسیدن ماه پیروزی خون بر شمشیر تسلیت باد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت16:49توسط آذر | |